Thursday, February 23, 2012

آمدنت به معجزه ای می ماند که من انتظارش را می کشم
و می دانم
اندکی صبر سحر نزدیک است...
و من حچم سنگین نبودنت را
لنگ لنگان با خود به این سو و آن سو می کشانم
چه کسی می داند من دراین حجم چه دارم
چه کسی می داند؟؟!!!
 

Wednesday, February 15, 2012

اعتراف می کنم، اشتباه کردم که بزرگ شدم
اشتباه می کنم که هر روز آرزوی این روز رو می کردم و روزها رو روی کاغذ روزگار برای رسیدن به امروز سیاه می کردم
اعتراف می کنم که حسرت یک روز از اون روزها رو می خورم
روزی که برای یاد گرفتن الفبای نوشتن با دستان زمخت سختی کشیده ات به آرامی سرمشق آ ب برایم می گرفتی
حسرت روزی رو که فقط کاشکی یک بار بیشتر با ناتوانی از خواب آلودگی سر بر زانوهایت می گذاشتم
حسرت روزی رو که با لبخندت اولین دوچرخه ای را برایم خریدی و من دستان تو را نبوسیدم
حسرت روزی رو که بدون پرسیدن دلیل، سیلی محکمی بر صورت نحیف ام نواختی و من ...
حسرت روزی رو که سوار بر دوچرخه ات تا مدرسه من و با خودت می بردی
حسرت روزهای زیادی که هیچ وقت بر نمی گردن و همه ی اون روزها کمتر از چشم به همزدنی رفتند و رفتند...

Sunday, February 5, 2012

جنگیدن، جنگیدن و مبارزه کردن برای بدست آوردن ، برای آرامش خیال برای دوست داشتن ، یواش یواش شکننده می شی فرسایشی می شه این جنگ، به خودت میایی تو سفیدی موهات جایی برای سیاهی روزگارت پیدا نمی کنی، همش تلاش کردی همش دوست داشتی همش صبر کردی و بی اعتنایی دید همش در انتظار بودی
محبت کمترین چیزی بود که هیچ وقت نفهمیدی از ته قلب دریافت می کنی یا از روی دلسوزی
زندگی یا زجر
دوست داشتن و عاشق بودن
شاید تو دیوانه ای 
شاید هم درک نمی کنی و یا توقعت بیش از حد از دوست داشتند
توقع
انتظار 
دوست داشتن
و تنهایی
تنها 
حاصل این همه چیز
تنها
تنها  و تنها