Thursday, November 29, 2012

سخت ترین کار دنیا اینه که ندونی کجایی و کجا می خوایی بری 
سخت ترین کار دنیا اینه که وسط آسمون و زمین بمونی نه دستت به جایی برسه 
نه اینکه پات به جایی بند باشه
و ...

Saturday, July 14, 2012

هرچه گويم عـــشق را شـــرح وبيان

چون به عشـــق آيم خجل گردم از آن

گرچه تفســــير زبان روـــشنگر است

ليک عشـق بي زبان زان خوشتر است

Wednesday, July 4, 2012

وقتی دقیقه ها نام تو را زمزمه می کنند
من در اعماق افکارم
در سماع با نام تو
عشق بازی می کنم
ترانه ی نام تو 
شراب مستی من است
مست می شوم
به رسم بارقه ها
بر آتش وجودت 
رقص کنان
ره آسمان می گیرم
دمادم دل بر دلت می نهم 
لب بر لبانت 
آتش عشقت را می چشم
و هیچ می شوم
هیچ
...

Saturday, June 30, 2012

حمید مصدق
در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من ، چشمه زاینده اشک ،
گونه ام بستر رود .
کاشکی همچو حبابی بر آب ،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

Thursday, June 28, 2012

...فاصله ها را با خیال روی تو پر می کنم

Sunday, June 24, 2012

گاهی حتی یک ثانیه هم آنقدر طولانی می شود که گاهی می توانی با یک عمر آن را مقایسه کنی.  وقتی که حرف به دقیقه و ساعت و روز و هفته که می رسه دیگه حتی نمی شه تصورش هم کرد. 
ولی گاهی مجبوری کاری نمی تونی بکنی جز صبر کنی تا بگذره، شاید بعدن بفهمی که همین صبر هم قشنگی های خودشو داره. 
...

Saturday, June 23, 2012

عشق بازی می کنم با نام تو هر روز و هرشب
صفحه ی دل پر می کنم با نام تو هر روز و هر شب
غبار دل می زدایم با شبنم وجودت
دل آتش می زنم با نام تو هر روز و هر شب

Tuesday, June 19, 2012

خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حباب اش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام، چون فقط اوست که پای گِله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا پی بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل من است.


شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری
ترجمه احمد شاملو
صفحه 79

Sunday, June 17, 2012

بیا تا قدری احساست را در آغوش بگیرم
روحت را نوازش کنم
و برای زنانگی چشمانت آواز عشق سر کنم
تو را با خود ببرم به بی نهایت عشق
به بی نهایت دوست داشتن
دستانت را بگیرم در دشتی مملو از خاطره
دامانت را پر کنم از عطر گل های سپید
تا با خاطره ی بودنت چشم در چشم
رقص جاودانگی را برای همیشه معنا کنیم...

Saturday, June 16, 2012


باد می شوم 
در می نوردم دریاها را
تا زورق کوچک دلت را 
در آغوش بگیرم 
و با خیال روی تو
هفت دریا را در هفت آسمان 
یکی پس از دیگری 
در سودای عشقت در نوردم
چه زیباست در جستجوی تو بودن
در حالی که زورق کوچک دلت را در آغوش دارم
من هر روز با آغوشی از تو
زندگی را آعاز می کنم
..... هر روز.....

Friday, June 15, 2012

تو ای عظمت سبز، ای نگاهت غربت زنانگی
دوست می دارم واژه ای است ناتوان در برابر تو
ای چشمانت طلیعه بخش زندگی
من چه گویم تو را
چه نامم تو را
که مرا در دریای نگاهت غرق خواستن می کنی
بی آنکه بدانی  این دل سال هاست
مشق عاشقی می کند  
در مکتب عشق تو
تا عاشق ترین نگاه ها را نثار روی زیبای تو کند
ای چشمه ی پاکی ها
ای زلال جاری 
چه فریاد زنم تو را
که تو آنجایی  و من هر روز هلاک از تشنگی دیدنت
ای آسمانی
باران شو
ببار
بر کویر دلم
سیرابم کن، سیرابم کن 
سرشارم ساز
تا واژه ای بسازم فراتر از دوست داشتن
تا شاید برای لحظه ای 
شایسته ی ثنای تو باشد 

گاهی تنها می توانم یک نگاه با تمام وجودم برایت داشته باشم اگرچه می دانم حتی آن نگاه هم نمی تواند تمام آن احساسی باشد که من به تو دارم ولی می دانم تو خود بهتر از خود من می خوانی قبل اینکه من تو را نگاه کنم، قبل اینکه من احساس کنم تو احساس می کنی و شاید به همین دلیل باشد که من در تلاشم تا به تو برسم چون همیشه یک گام جلوتری. و من این احساس و روح بزرگ تورا ستایش می کنم هرچند که می دانم کلامی نیست تا بتوانم آنگونه که تو را می بینم  و در دلم احساس می کنم ستایش کنم و تو خود خوانی هر آنچه که نیامده در کامم من ای دوست

با همه ی وجودم در برابر این وسعت سبز زانو می زنم و دستانت را می بوسم و بر دلت که وسعت زنانگی و عاشقی و محبت است سجده ی شکر خدای را به خاطر این همه لطف بجا می آورم.

Thursday, June 14, 2012


بر دلم شر می کشد نام تو
زخمه می زند بر تار نگاهم نگاه تو
چه کنم من با این دل
که مست می شود با جام شراب تو

Sunday, June 10, 2012

بودن یا نبودن مساله این است...
همیشه اون چیزی رو که با تمام وجود می شه احساس کرد رو نمی تونی بگی، گاهی باید توی دل خودت همه چی رو نگه داری و گاه هم یک جا خط خطی کنی، تا خودش بیاد بخونه و بفهمه که چقدر اون لحظه مملو بودی از خواستن و دوست داشتن. چقدر می خواستی ثانیه ها به ساعت و یا حتی روز تبدیل می شدند...
می دونم که با سکوتم می شه گاهی این حرف ها رو زد و تو چشماش نگاه کرد اما 
فاصله دردی است که فعلن کاری نمی تونی در برابرش بکنی...
چشمانم را می بندم و  به تصور نگاه تو
همه ی آنچه را که باید بگویم برایت 
بر روی دیوار دلت تصویر می کنم
...

Saturday, June 9, 2012

چگونه می شود شکوه یک احساس  را با کلمات تصویر کرد؟ شاید هرگز نتوان چنین کرد چون احساس یک تجربه ی منحصر بفرد است اما بوده اند کسانی که احساس را آن گونه که درک می کردند به تصویر کشیده اند ولی بیان احساس نیاز به ابزار نیز دارد، گاهی واژه ها در این بین کم و نا مانوسند و یا بیان کننده ی آن چه که باید باشند نیستند 
برای مثال در واژگان فارسی برای عمل برداشتن شی تعداد واژگان محدود به ۶تا ۱۰ کلمه یا فعل در بهترین حالت می شود ولی در زبان انگلیسی این تعداد به بیشتر از ۲۰ می رسد بی شک بیان دقیق تر عمل برداشتن در انگلیسی مهیاتر است. اما در مقابل عشق و دوست داشتن واژه گان انگلیسی محدودتر از فارسی می باشد. حال این که تعدد کلمات یا واژگان بیان را راحتتر می سازد ؟ 
شاید نتوان به راحتی پاسخی برای این سوال پیدا کرد، شاید محدود بودن کلمات تاثیر مستقیم داشته باشد به فرهنگ مصرف کنندگان این واژگان. شاید یک فرد آمریکایی در تمام عمرش احساس نکند و با نخواهد با بیان کلمه ای عشق و عواطفش را بیان کند. و این فرهنگ شاید بیشتر به تصویر به عمل متکی باشد و برعکس این قضیه شاید در فارسی واژه نقش پررنگ تری ایفا کند.
به هر صورت اگرچه احساس تجربه ای منحصر بفرد می باشد ولی به شدت به فرهنگ و تعداد واژگان نیز برای بیان رابطه ی مستقیمی دارد. در واقع ظرافت بیان احساس با وجود واژگان دقیق تر راحت تر شده و تصور و درک آن را برای شنونده نیز خوشایندتر خواهد کرد.
سوالی که مطرح می شود این است که آیا ما برای بیان وتصور احساس تنها به واژگان احساس داریم یا نقاشی و شاید هم ابزار و امکانات جدید نیز قابل استفاده در این بیان هستند؟!
شاید نقاشی را بتوان قسمتی از بیان احساسی هنرمند بیان کرد ولی بی شک برداشت از آن نقاشی توسط بیننده با مضمون مورد نظر نقاش فاصله ها دارد... ولی اگر کلام نیز به ان اضافه شود شاید بتوان ان را دقیق تر کند ولی خلوص اثر در دو حالت کن اثر می شود چه در نقاشی و چه در کلام.
اما به موسیقی شاید بتوان راحت تر احساس را بیان کند، گستره ی وسیعی از سازها و ترکیب بی نهایت نت ها در کنار خلاقیت انسانها این امکان را می دهد تا با موسیقی بیان راحتتری از احساس داشته باشیم. و اگر در این بین کلام نیز افزوده شود آن را گاه زیباتر می کند ولی هنوز خلوص تلاش نادیده انگاشته می شود.
شاید تلاش ما برای به تصویر کشیدن احساس به سر انجام نرسد و شاید روزی برسد که بشود احساس را انتقال داد ...
احساس دوست داشتن 
احساس خوشبختی و احساس بودن
در ثنای روی تو مستم، هر روز و هرشب
در نگاه روی تو باده پرستم  هرشب
شوق نگاهت آتشی در من بر افروخت
من تو شدم، دل دیوان شد، بر اشفت

Thursday, June 7, 2012


عقربه های ساعت قلبم  روی چشمان تو کوک می شود
و تو ساعت هاست که در خوابی و
من در شعر رها، رها
من سرگشته در این مزرعه ی شعر
 نگاه تو را از سر خوشه های کلمات می چینم
تسبیحی می بافم از دانه های نگاهت
 بر گردن  
تا دل در امان نگاه تو
دور از چشم حسود دیگران
آسوده،
 به التماس حضور تو
دست بیآزاید به شعر رها
 جستجو کند تو را 
لای بوته های نم گرفته از احساس رها
زیر برگ درخت 
شاید هم در دل آن «کوچه ای که
عطر گیسوی تو در دامن رقصنده ی باد
فزاینده هیاهو می کرد...»
و یا به هنگام شکوفایی صبح
و یا به هنگام اذان
سر گلدسته های شعر سهراب
...
دل من تو راجستجو می کرد
...

Monday, June 4, 2012

 گاهی نگاه های آدمیان وسوسه ی دل است در دنیایی که گویی همه چی خاطره است، خاطره ی بودن یا نبودن. کشش نگاه ها معنی درون و وجود است،  و گاه کنشی است بر بی واکنشی. باید سال ها نگریست روزها چشمت را ببندی و شب ها تا ابد بیدار بمانی تا بفهمی که در شب همه چی واضح تر است. اما از بس که چشمان مان را به روشنایی روز عادت داده ایم 
 دیگر همه چیز را در شب تاریک می بینیم. شاید تاریکی دیده ره آورد تاریکی دل است؟؟ 

Sunday, June 3, 2012

به کدام سوی این گونه نگاه می کنی
در پشت زلال چشمانت 
چه رازی نهان است 
که افق را افسون می کند
در بند می کشد...
و شب را به اسارت دل رنج کشیده ات می برد...
و شب در تاریکی دل ها
در سو سوی لرزان نور دلت
سر بر آغوش گرم تو 
در سکوت نجواهای شبانه ات
آرام به خواب ابدی می رود....
و زمان در برابر عقربه ی نگاه تو
سست تر از آن است که 
روز را فرا خواند...
و
تو سکوت را فریاد می زنی
....

Saturday, June 2, 2012

در تاریکی افق های در هم کشیده ...
 در هجوم بی امان موج های سهمگین خاطره
می روم، 
گم  می شوم
در تاریخ
در هزار توی فردا 
در امروز
در نگاه دور تو
قدم زنان
هفت قدم دورتر از نگاه تو
پا جای پای خسته ی نگاهت
می گذارم...
در ساحل بی کران تو 
 عمق شفاف حضور لاجوردیت
 مرا به حجم سکوتی فرا می خواند
 که سنفونی دلنشین اش
ترنمی است از نت ها
ره آورد امواج برای صدف ها
 و  چه خوب، صدف ها 
دیلماج گونه اوازت را برای رهگذران تکرار می کنند
و تو ...
همچنان صدایی
موجی
که نسیم  در گهواره ی تو
بی قرار ساحلت
پا جای پاهای خسته ات که نشسته اند
می گذارد و من هفت قدم دورتر از نگاهت
احساس می کنم...



Tuesday, April 10, 2012

سال ها بود که سکوتی این قدر طولانی نشنیده بودم... سال ها بود که سکوت کرده بود

Wednesday, March 14, 2012

فریاد سکوتت  مرا به عمق خاطراتی می برد که از حضور تو سرشار است

Tuesday, March 13, 2012

،نگاهی قفل شده بر چراغی گاهی روشن و گاهی خاموش، که به خاموشی می رود
و گوشی که در انتظار صدای زنگ، زنگ زده است
و  تو
و باز هم تنهایی

سخت است اگر باور کنیم که می توان همه ی آن چه که در گذشته و در زمان رخ داده را در خود زمان فراموش کرد، زمان مظروف هر اتفاق است، و تا ابد در آن باقی می ماند و تنها تغییر در آن تاخر و تقدم آن اتفاق است. برای یاد آوری آن، ذهن آدمی این تقدم و تاخر را برهم می ریزد و گاه به گذشته می رود و گاه در آینده سیر می کند. خاطرات و تفکرات آدمی در هر جا که شکل می گیرند می توانند جابجا شوند. برای این جابجایی نیاز به محرک است محرکی که فرد را تا بی نهایت آینده و بی نهایت گذشته می تواند سوق دهد. 

Monday, March 12, 2012

Don't lose your way with each passing day.
You've come so far, don't throw it away.
Live believing - dreams are for living,
Wonders are waiting to start.
Live your story - Faith, Hope and Glory
Hold to the truth in your heart.

If we hold on together,
I know our dreams will never die.
Dreams see us through to forever
Where clouds roll by,
For you and I.

Souls in the wind must learn how to bend,
Seek out a star, hold on to the end.
Valley mountain, there is a fountain
Washes our tears all away.
Worlds are swaying - someone is praying,
Please let us come home to stay

If we hold on together,
I know our dreams will never die.
Dreams see us through to forever
Where clouds roll by,
For you and I.

When we are out there in the dark,
We'll dream about the sun.
In the dark we'll feel the light,
Warm our hearts, every one.

If we hold on together,
I know our dreams will never die.
Dreams see us through to forever
As high as souls can fly,
The clouds roll by, for
You and I.

و

 صدای قدم های آهسته ای می آید
با تردید پا روی قلب خسته و خشکیده ی برگ های پاییزی می گذارد
چقدر نزدیک است
صدای نفس هایی که در هوای سرد زمستان تردید را تنفس می کنند
چقدر نزدیک است
 ،گرمای تنی در راه، خسته
چقدر  نزدیک است
و چقدر نزدیک است معجزه ی حضور،‌بودن
تنی رنجور، سرگردان
خمیده قدی فارغ از هر تردید
و چقدر نزدیک است
استشمام  بوی تنی غرق در بودن
در خاطره، در تجلی تنیدن
و احساس
تجربه ی تو را تکرار می کند
و  انتظار
... همه ی نا نوشته ها و نا گفته هاست

Friday, March 9, 2012

قطره های باران بر روی شیشه های غبار گرفته،  نه این غبارها رو می شوره نه حالی به دل ما می ده، گاهی خاک ها و گردهایی که رو دل ها می شینه می شه مثل زنگار روی دل، کار بارون نیست پاک کردنش، باید بسابی، با چی ؟ اون دیگه بستگی به طاقت خودت داره یکی با سمباده ۴۰۰ یکی هم با سنگ تراش، ...
از چه باید فریاد برکشید که این غرنده باد سرکش نه تنها فریاد بر نمی آورد بلکه فریاد را در نطفه خفه می کند،
از کدام حنجره باید نام تو را بر زبان آورد که تارها بر حلقوم فرو کرده اند و تاری به ارتعاش نمی آید
به چه زبان باید تقدس کرد تو را، که سال هاست زبان در نیام فرو برده اند،
به کدامین دامن باید مامن تو را جویید که دامن ها گسترانیده اند این ژنده پوش های دوره گرد
چقدر انتظار
کی پایان نزدیک است؟
کی تو میایی؟
کی قدم بر کویر خشکیده  ی نگاه ما می گذاری؟
مدت هاست این نگاه تشنه ی نگاه توست
 مدت هاست زمین را بهانه ی یک جا نشینی هایش ، افتاب را بهانه ی سیاهی هایش می کند
بیا
بیا تا ببینی معجزه ی بودن
بیا تا این خشکیده تن را آبی برسانی
بیا
بیا

Thursday, February 23, 2012

آمدنت به معجزه ای می ماند که من انتظارش را می کشم
و می دانم
اندکی صبر سحر نزدیک است...
و من حچم سنگین نبودنت را
لنگ لنگان با خود به این سو و آن سو می کشانم
چه کسی می داند من دراین حجم چه دارم
چه کسی می داند؟؟!!!
 

Wednesday, February 15, 2012

اعتراف می کنم، اشتباه کردم که بزرگ شدم
اشتباه می کنم که هر روز آرزوی این روز رو می کردم و روزها رو روی کاغذ روزگار برای رسیدن به امروز سیاه می کردم
اعتراف می کنم که حسرت یک روز از اون روزها رو می خورم
روزی که برای یاد گرفتن الفبای نوشتن با دستان زمخت سختی کشیده ات به آرامی سرمشق آ ب برایم می گرفتی
حسرت روزی رو که فقط کاشکی یک بار بیشتر با ناتوانی از خواب آلودگی سر بر زانوهایت می گذاشتم
حسرت روزی رو که با لبخندت اولین دوچرخه ای را برایم خریدی و من دستان تو را نبوسیدم
حسرت روزی رو که بدون پرسیدن دلیل، سیلی محکمی بر صورت نحیف ام نواختی و من ...
حسرت روزی رو که سوار بر دوچرخه ات تا مدرسه من و با خودت می بردی
حسرت روزهای زیادی که هیچ وقت بر نمی گردن و همه ی اون روزها کمتر از چشم به همزدنی رفتند و رفتند...

Sunday, February 5, 2012

جنگیدن، جنگیدن و مبارزه کردن برای بدست آوردن ، برای آرامش خیال برای دوست داشتن ، یواش یواش شکننده می شی فرسایشی می شه این جنگ، به خودت میایی تو سفیدی موهات جایی برای سیاهی روزگارت پیدا نمی کنی، همش تلاش کردی همش دوست داشتی همش صبر کردی و بی اعتنایی دید همش در انتظار بودی
محبت کمترین چیزی بود که هیچ وقت نفهمیدی از ته قلب دریافت می کنی یا از روی دلسوزی
زندگی یا زجر
دوست داشتن و عاشق بودن
شاید تو دیوانه ای 
شاید هم درک نمی کنی و یا توقعت بیش از حد از دوست داشتند
توقع
انتظار 
دوست داشتن
و تنهایی
تنها 
حاصل این همه چیز
تنها
تنها  و تنها

Saturday, January 21, 2012

 این شیلنگ های پف کرده ی غیرت ملت  از بس برای گلشیفته پف کرد و خوابید و پف کرد دیگه حال نداره برای دلار ۲۰۰۰ تومنی و سکه ۹۲۰۰۰۰ تومنی پف کنه... البته نیازی هم نیست چون عملن گلشیفته حجت رو بر همه تموم کرد و دیگه ملت چیزی برای از دست دادن ندارن... ها صدایی در نمی آد... کسی جیک زد؟؟؟ ... کسی چیزی می خواست بگه  ها ها؟؟!! 
دارم حساب کتاب می کنم با این قیمت دلار الان تو کون کی می تونه عروسی باشه؟؟!! 
دلار به مرز ۲۰۰۰ تومان و یا به عبارتی ۲۰۰۰۰ ریال رسید می خواستم به دولت شریف عرض کنم سریال اوشین هم ۱۰۰ قسمت بود تموم شد ولی این سریال شما ظاهرن هنوز ادامه داره خدا بداد ملت بدبخت  بدون بیضی برسه 
زمان هایی که می روند، زمان هایی که می آیند و ما هایی که در خواب خویش ارزش زمان های دیر شده و زمان های دور شده را نخواهیم دانست...
زمانی که دانشجو بودم یه سری نگاتیو عکاسی تو دانشگاه می فرختند که معروف بود به نگاتیوهای دست پیچ که ارزونتر از نگاتیوهای دیگه بود، حالا شده حکایت نوشته های خودم یه جوری احساس می کنم دست پیچ نوشته هام  و من درگیر این هستم که آیا به دنبال خلاقیت در نویسندگی ام یا در جستجوی نویسندگی در خلاقیت می گردم؟؟!! در هر صورت احساس می کنم فعلن کلمات و جملاتم خزعبلاتی بیش نیست و تا اطلاع ثانوی دست پیچه یه جورایی
از امروز یکی باید جلوی چاک دهن سلحشور رو بگیره...

Friday, January 20, 2012

اگر دوستان به جایشان بر نمی خوره لطفن از گلشیفته بکشید بیرون...
بسته دیگه
تمومش کنید چرت و پرت هاتون رو 
هرکی یه چیزی میگه یکی در دفاع از آزادی یقه  جر می دهد دیگری از دگماتیسم و تعصب دینی شلوار را تا چشمان نجس بینش بالا می کشد . دیگری در مسخ بدن و سینه های او به بررسی سایز و کمر می نشیند، بعضی ها هم دنبال موضوعی تا همه چی را به هجو بکشانند. برای یکبار تنها برای یک بار یک انسان را به حال خود رها کنید تا هر کاری که دوست دارد بکند همان کاری را که با تظاهرات بعد انتخابات کردید، همان کاری را که هنگام ادام نوجوان و یا سنگسار یک انسان می کنید و بدون دخالت در کار ماموران انتظامی به عنوان تماشاچی به صحنه می نگرید،همانطور که تماشاچی صحنه ی اختلاس بودید، همانطور که فقط نظاره گر سقوط ارزش ریال بودید و خیلی چیزهای دیگه.. . این بار هم فقط یک تماشاچی خوب باشید
فقط یک تماشاچی
نه بیشتر نه کمتر

Wednesday, January 18, 2012

به غیر از غر زدن تا حالا چه کار مفیدی انجام دادی؟!!!!
با این حرکت گلشیفته، کسی از سلحشور خبری داره؟!!

Tuesday, January 17, 2012

فقط چند لحظه تو زندگی چرت و پرت نگو

چه سخت پی در پی در پی سقفی بودیم برای خانه هایمان، دریغ که هر روز خاک پی سقفی را کنار می زدیم که مامنی بود در سرترین روزهای تنهایی هایمان 

Thursday, January 12, 2012

انسان ها یا خواسته، بر اساس اعتقادات سنتی به وجود آمدن و هدف ساختن یک موجود بوده که یه جورایی مهندسی شده است و خالی از احساس و عاطفه، یا بر اساس یک شهوت و ناخواسته و حاصل ضعف تکنولوژی بوده و یا بی جنبگی طرفین... 

Wednesday, January 11, 2012

‎"تقدیر" تعبیر افراد عادیست،ولی "تغییر" تدبیر افراد عالیست.



گاهی به زمان نیاز داری تا توقف کنی و به عقب نگاه کنی، دوره خودت بگردی، اطرافتو خوب نگاه کنی، بعد سرتو بلند کنی و جلوتو نگاه کنی، دوباره حرکت کنی. تو مسیر زندگی همه با هم مسابقه می دیم، می خوایم از هم سبقت بگیریم، اصلن حواسمون به اطراف نیست، به دور و ورمون نگاه نمی کنیم، همش می دوییم. خودمون چی؟ کی هستیم؟ چیکار می کنیم؟ هیچی معلوم نیست، بعد که سرمونو بلند می کنیم تو آیینه نگاه می کنیم، می بینیم موهامون سفید شده،اونم موهاش سفید شده... به عمق آیینه نگاه که می کنی می بینی چهرت شکسته تر شده دیگه جوون نیستی، اونم چهره اش خسته و پیرتر شده، بیشتر که زل می زنی می بینی که گذشته ها چه زود گذشت. لحظه ها چه زود پیرشدند، نه اینکه خاطره بد باشه، خاطره خوبه ولی همه خاطره ی کار و پول شدند، خاطره ی دغدغه های الکی، خاطره ی خوشی ها کجا رفت؟ چرا بیشتر خوش نبودی؟ ... اره بعضی وقت ها باید توقف کرد، بعضی وقت ها باید به پشت سرت نگاه کنی...

Tuesday, January 10, 2012


عشق رو بگیر، ضرب در بی نهایتش کن و ببرش به اعماق همیشه..و این هنوز تنها یک ذره از احساسیه که من به تو دارم...
"Take love, multiply it by infinity and take it to the depths of forever.. and you still have only a glimpse of how I feel for you."
Meet Joe Black
 همه چی زود خاطره می شه، چیزی که الان نوشته می شه هم خاطره می شه، این ذات لحظه است،‌ زمان هم قید تعیین شده ی ماست، نقطه ی مبدا برای پیدا کردن لحظات خاطره شده
با کمال به آزادی می رسی و آزادی تنها راهی است که به کمال ختم می شود.
بچه که بودیم دنیا را با تصورات و قوانین کودکانه خودمان می ساختیم. 
ولی حالا نه تنها دنیا را نمی سازیم بلکه قوانین اش را کسان دیگه ای برایمان دیکته می کنند
چند وقته که احساس می کنم همین جوری ادامه بدم خودم و تو کوچه پس کوچه های خودم گم می کنم... اصلن نمیدونم چیکار می کنم شاید هم دارم پیدا می کنم خودم و خبر ندارم. در هر صورت دوران آشفته ای رو می گذرونم..

Monday, January 9, 2012

.اگر در یک حلول  دوستت داشته باشم، تا ابد دوستت خواهم داشت
کتاب  الف پائولو کوئلیو

Sunday, January 8, 2012

بستر واژه هایم از ترنم نگاهت خیس است
نه مامنی برای واژه ها دارم
نه معنی ی برای کلمات
جسارت گفتارم را سیل نگاهت به یغما برده است
و من
در انتظار آفتابی ترین روزهای صفحه ی خاطراتم
جملاتم را پشت صفحه انبار می کنم
تا شاید روزی
حجاب شرم را از سر دلنوشته هایم کنار بزنی و محرمشان شوی
واژه هایم را از نگاهت به عاریت می گیرم
به بند می کشانم شان
 تا شاید
 نگاهت را در سطور محصور شده ی کاغذ
زندانی خودخواهی های خود ببینم

Thursday, January 5, 2012

ثانیه ها را از پلک های سنگینت امانت می گیرم، وقتی که چشم های خسته ات ثانیه ها را کند تر می شمارند
دیگه می شه گذشتن ثانیه ها رو هم احساس کرد،...

گاهی یک پوزخند می شود تمام آنچه که در چنته داری...
از اینجا که بگذریم، در انتهای کوچه های تاریک شب
در آخرین پیچ زمان
، زمان عریان تر از هر زن برهنه ای
هرزه گی اعجوزه ای پیر را
به رخ رهگذرانی می کشاند
که وهم ناممکن ابدی بودن را بر پیشانی هایشان داغ زده اند
از اینجا که بگذری در کنج بیغوله ای در انتهای روستایی کوچک
یک دقیقه مانده به انتهای زمان،
زمان از حرکت خالی است،
زمان منتظر ره گمشدگانی است در جستجوی ابدیت،
به انتها رسیده گانی هرزه تر از دنیا،
به ملعبه هایی که زمان می خرند تا ابدیت را جاودانه کنند
از اینجا که بگذریم،
آخرین سو سوی ضعیف چراغ بیغوله در انتهای روستای کوچک تنهاست
زمان خالی از حرکت
دنیا تنهاست
زمان در دایره تغییر طبیعت به سنت دیرین خود  پای بند است و می گذرد، چون ما اینگونه قبول کردیم، که زمان دست نیافتنی چیزی باشد که ما هر بار با از دست دادن آن، تازه می فهمیم که چه چیزی از دست داده ایم...

Monday, January 2, 2012

در تنهایی های خود تو را هر روز بدرقه می کنم...

Sunday, January 1, 2012

سال نو میلادی چند ساعتیه که شروع شده ولی این تغییر سال و این ساعت ها یه قالب  ذهنیه که بشر بر اساس اتفاقات تکرار پذیر طبیعی برای توجیه پدیده ها و روابط علی و معلولی برای خودش ایجاد کرده، یعنی همه ی ما در چارچوب این قالب ها خودمون رو محصور در حیطه ای به اسم زمان می کنیم. اگه تصور کنیم زمان با این تعریفی که الان وجود داره وجود نداشت چیکار می کردیم؟ اتفاقات چه معانی برای ما داشت؟ سال؟ ماه ؟ هفته و روز؟ چه معنی و مفهومی برای ما پیدا می کرد؟ شاید بشر نیاز به تغییر رو در قالب زمان می تونست برای خودش توجیه کنه. اما همین زمان گاه برای بشر یکنواخت و کسل کننده می شود. « عام ترین تعریفی که از مفهوم زمان به دست می توان داد، «تکرار پدیده های طبیعی بر-یا برای- آدمی است»و بعبارت دیگر: اگر شما دوبار یا چند بار شاهد روییدن جوانه ای بر درختان و یا دمیدن خورشید از مشرق و یا فرود آمدن برف از آسمان باشید، احساس زمان می کنید و چون جز در خیال و خاطره به گذشته باز نمی توانید گشت، زمان را رو به آینده می بینید. از همین تعریف ، دو تبصره زاده می شود: اول آن که چون مفهوم زمان از تکرار پدیده های طبیعی بوجود می آید، یکنواخت است و دوم این که چون رو به آینده دارد گذراست.(http://forum.iranblog.com/showthread.php(
و علاوه بر دو صفت یکنواختی و گذرا بودن زمان، مفهوم نسبی بودن زمان و قرار دادی بودن آن از دیگر شاخصه های زمان است.یعنی اگر کسانی که شاخصه های زمانی را تعیین کردند در قطب شمال زندگی می کردند و یا شرایط طبیعی زمین مانند قطب شمال می بود معنی و مفهوم زمان کاملن متفاوت با آنچه که اکنون می پنداریم بود مثلن یک آدم ۳۶۵ ساله با تعریف کنونی  در شرایط زمانی قطب شمال ۱ سال بیشتر نمی داشت. 
اما چرا این حرف ها رو زدم؟ این ها رو گفتم به خاطر این که همه ی ما آدم ها خودمون رو تو یه سری قید و بند گیر انداختیم و همه چیز رو برای خودمون سخت کردیم و نیاز داریم گاهی بعضی چیزها رو تغییر بدیم یا دوباره تعریف کنیم