در تاریکی افق های در هم کشیده ...
در هجوم بی امان موج های سهمگین خاطره
می روم،
گم می شوم
در تاریخ
در هزار توی فردا
در امروز
در نگاه دور تو
قدم زنان
هفت قدم دورتر از نگاه تو
می گذارم...
در ساحل بی کران تو
عمق شفاف حضور لاجوردیت
مرا به حجم سکوتی فرا می خواند
مرا به حجم سکوتی فرا می خواند
که سنفونی دلنشین اش
ترنمی است از نت ها
ره آورد امواج برای صدف ها
ترنمی است از نت ها
ره آورد امواج برای صدف ها
و چه خوب، صدف ها
دیلماج گونه اوازت را برای رهگذران تکرار می کنند
و تو ...
همچنان صدایی
موجی
که نسیم در گهواره ی تو
بی قرار ساحلت
پا جای پاهای خسته ات که نشسته اند
می گذارد و من هفت قدم دورتر از نگاهت
احساس می کنم...
No comments:
Post a Comment