Thursday, June 7, 2012


عقربه های ساعت قلبم  روی چشمان تو کوک می شود
و تو ساعت هاست که در خوابی و
من در شعر رها، رها
من سرگشته در این مزرعه ی شعر
 نگاه تو را از سر خوشه های کلمات می چینم
تسبیحی می بافم از دانه های نگاهت
 بر گردن  
تا دل در امان نگاه تو
دور از چشم حسود دیگران
آسوده،
 به التماس حضور تو
دست بیآزاید به شعر رها
 جستجو کند تو را 
لای بوته های نم گرفته از احساس رها
زیر برگ درخت 
شاید هم در دل آن «کوچه ای که
عطر گیسوی تو در دامن رقصنده ی باد
فزاینده هیاهو می کرد...»
و یا به هنگام شکوفایی صبح
و یا به هنگام اذان
سر گلدسته های شعر سهراب
...
دل من تو راجستجو می کرد
...

No comments:

Post a Comment