وقتی فکر می کنم می بینم خدا هم خلاقیت نداشت اگه داشت آدم ها رو درگیر خودش می کرد مثلن این زوکربرگ ببین چطور تو ۴ سال همه رو کشونده تو فیسبوک نه کسی رو مجبور کرده که بیاد نه پاداش می ده. حالا اگه خدا خلاق بود کتاب شو طوری طراحی می کرد که حداقل آدم وقتی می خونه از احوال ۴ تا آدم با خبر شه، یا بدونه کی چیکار کرده... خلاصه کلام اینه که خدا تو خلاقیت کم گذاشته ...
Friday, December 23, 2011
پسرک خسته در کنار دریاچه ی یخ زده نگران به عمق این سکوت سرد خیره شده بود...تنها باد بود که نجوا کنان در گوش درختان حضور خود را دیکته می کرد... سرما تنها سرمایه این سرزمین بود، سرزمینی نفرین شده، و پسرک همچنان طلایی خورشید را که در عمق این دریاچه به غروب می گرایید، نظاره گر بود و تنها صدای راه رفتن ثانیه ها بود که شنیده می شد...
Thursday, December 22, 2011
اگه یه سایت یا یه شخص و یا یه سازمان آماری و یا یه کارفرما در هنگام استخدام از شما اطلاعات شخصی و علایق شما را به صورت دقیق بخواهد به علاوه چندتا عکس شخصی و خانوادگی و عکس دوستان و غذاهای مورد علاقه و شغل و وضعیت زندگی و زمان تحصیل و سوابق قبلی و بعدی و .....
...در ثانیه اول سایت رو می بستیم
کمتر از ۱ ثانیه تمام افراد اوناث خانواده ی شخص اطلاعات گیرنده به صورت فست موشن در پوزیشن های مختلف س ...ک...ی از جلوش رد می شد
در کمتر از ۱ دهم ثانیه در رو به روی سازمان آماری می بستیم و کلیه عوامل حکومتی و خانواده(مخصوصن) عناصر اوناث مورد عنایت قرار می گرفتن
در کمتر از ۱ صدم ثانیه فرم استخدام روی صورت کارفرما در حالا رقص بود و .....
اما همین کار رو فیس بوق به راحتی انجام داده و ما هم با خوشحالی نه تنها همه ی این اطلاعات رو دادیم اگه بعضی جاها نیاز به توضیح اضافه ای هم بود پی نوشت هم به عکس ها اضافه کردیم...
حالا اگه این فهمید؟!!!
دیدم لبه ی یه بلندی نشسته و به پایین نگاه می کنه و هی سرش رو تکون می ده، بهش می گم چیه خیلی داغونه؟ سرشو تکون می ده. می گم خیلی گند زدی؟ می گه اوهوم، می گم از اول فکر اینجاشو می کردی؟ می گه نه. می گم با کسی مشورت کردی؟ می گه نه. می گم چقدر فکر کردی که این کار رو کردی؟ می گه فکر نیاز نداشت. می گم آخه کسی بدون فکر هم مگه کاری می کنه؟!!! می گه حالا شده دیگه.... بهش می گم حوصله امو سر بردی ببین چه گندی زدی حالا می خوای چیکار کنی می گه چیزی به ذهنم نمی رسه. شیطونه می گه بزن پس کله اش با مخ بخوره زمین تا بفهمه که چی خلق کرده
یکی نیست که بگه بابا مگه بیکار بودی این همه آدم خلق کردی و همه چی رو به گه کشوندی؟ حالا هم نشستی به غلط کردن
افتادی بابا تمومش کن دیگه تا کی می خوای کشش بدی؟
می گه نمی دونم. ...
می گم بهتر نمی شه ، مطمئن باش...
می گه شاید فرجی شد
گفتم مثلن خدایی؟؟!!!
منتظر معجزه ای تو هم؟؟!!!
ما رو بگو رو کی حساب می کردیم؟؟!!!
حالا اگه فهمید!!!!
Wednesday, December 21, 2011
“We do not know what we want and yet we are responsible for what we are - that is the fact”
Jean paul Sartre
این واقعیتی است که نمی دانیم چی می خواهیم و برای چیزی که هستیم مسولیم.
این کیفیت زندگی آدم هاست که این چیزها رو رقم میزنه... واقعن بی انصافی تو بعضی از شرایط تو مسول خودت هستی و شخصیتت که در خیلی از موارد جبر روزگار تو شکل گیریش نقش بسزایی داشته،
االبته نمی شه منکر قدرت اراده و تفکر ادم ها شد ولی ورودی های جامعه و محیط خیلی تو شکل گیری ذهنیت و روحیات آدم ها نقش داره مثل اینکه به یه بچه وقتی می خواد شروع به حرف زدن کنه ۳ تا زبون یاد بدن و به یکی فقط یک زبون حالا تا اون بچه دومی بزرگ بشه و شرایط براش فراهم شه و مسیر زندگی اش چه جوری شکل بگیره که بتونه به زبون دوم مسلط شه خودش یه داستان طولانیه و اگر اون فرد این کار رو بکنه به نظر من ارزش فرد دوم بالاتر چون چیزی رو که ایجاد کرده خارج از تاثیر محیط اطراف و جامعه بوده و کاملا به اراده ی خود شخص بستگی داره.
االبته نمی شه منکر قدرت اراده و تفکر ادم ها شد ولی ورودی های جامعه و محیط خیلی تو شکل گیری ذهنیت و روحیات آدم ها نقش داره مثل اینکه به یه بچه وقتی می خواد شروع به حرف زدن کنه ۳ تا زبون یاد بدن و به یکی فقط یک زبون حالا تا اون بچه دومی بزرگ بشه و شرایط براش فراهم شه و مسیر زندگی اش چه جوری شکل بگیره که بتونه به زبون دوم مسلط شه خودش یه داستان طولانیه و اگر اون فرد این کار رو بکنه به نظر من ارزش فرد دوم بالاتر چون چیزی رو که ایجاد کرده خارج از تاثیر محیط اطراف و جامعه بوده و کاملا به اراده ی خود شخص بستگی داره.
پس اگه محیط برای رشد فراهم باشه عالیه کسی هم منکر این قضیه نیست ولی اگه یکی رشدش و خودش رقم بزنه این فوق العاده است...
تغییرات تو زندگی آدم ها ناشی از تلاش اونا برای تغییر نیست البته این نمی تونه کامل و کلی باشه ولی می تونه قسمتی از ادم ها رو شامل بشه، ترس هایی که ناشی از از دست دادن هستند به خاطر از دست دادن بهترین آدم ها، پست ها، موقعیت ها و خیلی چیزهای دیگه...بوجود می آد و هر کدوم هم شرایط خودشونو دارند
حالا بعضی از این ها هم خوبه و بعضی از این ها نه ، بعضی ها مثل شوک می مونه که آدم رو از خواب بیدار می کنه و بعضی اوقات هم فایده ای نداره مثل شوک الکتریکی برای یه مرگ ایست قلبی که بعد مرگ هر کار بکنی فایده ای نداره طرف رو زنده نمی کنه....
ولی بعضی ها مثل ترکوندن بمب زیر گوش طرف می مونه که طرف رو چند متر از جاش تکون می ده حالا اگه اون خوشش بیاد شروع می کنه به پریدن و ادامه دادن و زمانی هم که خوشش نیاد اونم گند می خوره بهش می شه یکی مثل اون ایست
قلبی
حالا آدم ها چه جوری بعضی از این تحرکات خودشونو توجیه می کنند و رو نمی دونم ولی من خودم تغییراتم منتج از تمام علت هاست یعنی هم ترس از دست دادن هست و هم نیاز به گذروندن یه زمان و هم احساس نیاز به تغییر اگه این آخری تداوم پیدا کنه میشه یه چیز دایمی که سن و سال نمی شناسه پیرمرد ۹۰ ساله رو از این رو به اون رو می کنه البته این تغییرات هم باید درونی و عمقی باشه و هم مداوم و پایدار....
حالا دیگه به خودت ربط داره که چه جوری خودتو تغییر می دی....حالا اگه فهمید!!
Subscribe to:
Posts (Atom)