Thursday, December 22, 2011

 دیدم لبه ی یه بلندی نشسته و به پایین نگاه می کنه و هی سرش رو تکون می ده، بهش می گم چیه خیلی داغونه؟ سرشو تکون می ده. می گم خیلی گند زدی؟ می گه اوهوم، می گم از اول فکر اینجاشو می کردی؟ می گه نه. می گم با کسی مشورت کردی؟ می گه نه. می گم چقدر فکر کردی که این کار رو کردی؟ می گه فکر نیاز نداشت. می گم آخه کسی بدون فکر هم مگه کاری می کنه؟!!! می گه حالا شده دیگه.... بهش می گم حوصله امو سر بردی ببین چه گندی زدی حالا می خوای چیکار کنی می گه چیزی به ذهنم نمی رسه. شیطونه می گه بزن پس کله اش با مخ بخوره زمین تا بفهمه که چی خلق کرده 
یکی نیست که بگه بابا مگه بیکار بودی این همه آدم خلق کردی و همه چی رو به گه کشوندی؟ حالا هم نشستی به غلط کردن 
 افتادی بابا تمومش کن دیگه تا کی می خوای کشش بدی؟ 
می گه نمی دونم. ...
می گم بهتر نمی شه ، مطمئن باش...
می گه شاید فرجی شد
گفتم مثلن خدایی؟؟!!!
منتظر معجزه ای تو هم؟؟!!!
ما رو بگو رو کی حساب می کردیم؟؟!!! 
حالا اگه فهمید!!!!

No comments:

Post a Comment