این شیلنگ های پف کرده ی غیرت ملت از بس برای گلشیفته پف کرد و خوابید و پف کرد دیگه حال نداره برای دلار ۲۰۰۰ تومنی و سکه ۹۲۰۰۰۰ تومنی پف کنه... البته نیازی هم نیست چون عملن گلشیفته حجت رو بر همه تموم کرد و دیگه ملت چیزی برای از دست دادن ندارن... ها صدایی در نمی آد... کسی جیک زد؟؟؟ ... کسی چیزی می خواست بگه ها ها؟؟!!
Saturday, January 21, 2012
زمانی که دانشجو بودم یه سری نگاتیو عکاسی تو دانشگاه می فرختند که معروف بود به نگاتیوهای دست پیچ که ارزونتر از نگاتیوهای دیگه بود، حالا شده حکایت نوشته های خودم یه جوری احساس می کنم دست پیچ نوشته هام و من درگیر این هستم که آیا به دنبال خلاقیت در نویسندگی ام یا در جستجوی نویسندگی در خلاقیت می گردم؟؟!! در هر صورت احساس می کنم فعلن کلمات و جملاتم خزعبلاتی بیش نیست و تا اطلاع ثانوی دست پیچه یه جورایی
Friday, January 20, 2012
اگر دوستان به جایشان بر نمی خوره لطفن از گلشیفته بکشید بیرون...
بسته دیگه
تمومش کنید چرت و پرت هاتون رو
هرکی یه چیزی میگه یکی در دفاع از آزادی یقه جر می دهد دیگری از دگماتیسم و تعصب دینی شلوار را تا چشمان نجس بینش بالا می کشد . دیگری در مسخ بدن و سینه های او به بررسی سایز و کمر می نشیند، بعضی ها هم دنبال موضوعی تا همه چی را به هجو بکشانند. برای یکبار تنها برای یک بار یک انسان را به حال خود رها کنید تا هر کاری که دوست دارد بکند همان کاری را که با تظاهرات بعد انتخابات کردید، همان کاری را که هنگام ادام نوجوان و یا سنگسار یک انسان می کنید و بدون دخالت در کار ماموران انتظامی به عنوان تماشاچی به صحنه می نگرید،همانطور که تماشاچی صحنه ی اختلاس بودید، همانطور که فقط نظاره گر سقوط ارزش ریال بودید و خیلی چیزهای دیگه.. . این بار هم فقط یک تماشاچی خوب باشید
فقط یک تماشاچی
نه بیشتر نه کمتر
Wednesday, January 18, 2012
Tuesday, January 17, 2012
Thursday, January 12, 2012
Wednesday, January 11, 2012
گاهی به زمان نیاز داری تا توقف کنی و به عقب نگاه کنی، دوره خودت بگردی، اطرافتو خوب نگاه کنی، بعد سرتو بلند کنی و جلوتو نگاه کنی، دوباره حرکت کنی. تو مسیر زندگی همه با هم مسابقه می دیم، می خوایم از هم سبقت بگیریم، اصلن حواسمون به اطراف نیست، به دور و ورمون نگاه نمی کنیم، همش می دوییم. خودمون چی؟ کی هستیم؟ چیکار می کنیم؟ هیچی معلوم نیست، بعد که سرمونو بلند می کنیم تو آیینه نگاه می کنیم، می بینیم موهامون سفید شده،اونم موهاش سفید شده... به عمق آیینه نگاه که می کنی می بینی چهرت شکسته تر شده دیگه جوون نیستی، اونم چهره اش خسته و پیرتر شده، بیشتر که زل می زنی می بینی که گذشته ها چه زود گذشت. لحظه ها چه زود پیرشدند، نه اینکه خاطره بد باشه، خاطره خوبه ولی همه خاطره ی کار و پول شدند، خاطره ی دغدغه های الکی، خاطره ی خوشی ها کجا رفت؟ چرا بیشتر خوش نبودی؟ ... اره بعضی وقت ها باید توقف کرد، بعضی وقت ها باید به پشت سرت نگاه کنی...
Tuesday, January 10, 2012
Monday, January 9, 2012
Sunday, January 8, 2012
Thursday, January 5, 2012
از اینجا که بگذریم، در انتهای کوچه های تاریک شب
در آخرین پیچ زمان
، زمان عریان تر از هر زن برهنه ای
هرزه گی اعجوزه ای پیر را
به رخ رهگذرانی می کشاند
که وهم ناممکن ابدی بودن را بر پیشانی هایشان داغ زده اند
از اینجا که بگذری در کنج بیغوله ای در انتهای روستایی کوچک
یک دقیقه مانده به انتهای زمان،
زمان از حرکت خالی است،
زمان منتظر ره گمشدگانی است در جستجوی ابدیت،
به انتها رسیده گانی هرزه تر از دنیا،
به ملعبه هایی که زمان می خرند تا ابدیت را جاودانه کنند
از اینجا که بگذریم،
آخرین سو سوی ضعیف چراغ بیغوله در انتهای روستای کوچک تنهاست
زمان خالی از حرکت
دنیا تنهاست
، زمان عریان تر از هر زن برهنه ای
هرزه گی اعجوزه ای پیر را
به رخ رهگذرانی می کشاند
که وهم ناممکن ابدی بودن را بر پیشانی هایشان داغ زده اند
از اینجا که بگذری در کنج بیغوله ای در انتهای روستایی کوچک
یک دقیقه مانده به انتهای زمان،
زمان از حرکت خالی است،
زمان منتظر ره گمشدگانی است در جستجوی ابدیت،
به انتها رسیده گانی هرزه تر از دنیا،
به ملعبه هایی که زمان می خرند تا ابدیت را جاودانه کنند
از اینجا که بگذریم،
آخرین سو سوی ضعیف چراغ بیغوله در انتهای روستای کوچک تنهاست
زمان خالی از حرکت
دنیا تنهاست
Sunday, January 1, 2012
سال نو میلادی چند ساعتیه که شروع شده ولی این تغییر سال و این ساعت ها یه قالب ذهنیه که بشر بر اساس اتفاقات تکرار پذیر طبیعی برای توجیه پدیده ها و روابط علی و معلولی برای خودش ایجاد کرده، یعنی همه ی ما در چارچوب این قالب ها خودمون رو محصور در حیطه ای به اسم زمان می کنیم. اگه تصور کنیم زمان با این تعریفی که الان وجود داره وجود نداشت چیکار می کردیم؟ اتفاقات چه معانی برای ما داشت؟ سال؟ ماه ؟ هفته و روز؟ چه معنی و مفهومی برای ما پیدا می کرد؟ شاید بشر نیاز به تغییر رو در قالب زمان می تونست برای خودش توجیه کنه. اما همین زمان گاه برای بشر یکنواخت و کسل کننده می شود. « عام ترین تعریفی که از مفهوم زمان به دست می توان داد، «تکرار پدیده های طبیعی بر-یا برای- آدمی است»و بعبارت دیگر: اگر شما دوبار یا چند بار شاهد روییدن جوانه ای بر درختان و یا دمیدن خورشید از مشرق و یا فرود آمدن برف از آسمان باشید، احساس زمان می کنید و چون جز در خیال و خاطره به گذشته باز نمی توانید گشت، زمان را رو به آینده می بینید. از همین تعریف ، دو تبصره زاده می شود: اول آن که چون مفهوم زمان از تکرار پدیده های طبیعی بوجود می آید، یکنواخت است و دوم این که چون رو به آینده دارد گذراست.(http://forum.iranblog.com/showthread.php(
و علاوه بر دو صفت یکنواختی و گذرا بودن زمان، مفهوم نسبی بودن زمان و قرار دادی بودن آن از دیگر شاخصه های زمان است.یعنی اگر کسانی که شاخصه های زمانی را تعیین کردند در قطب شمال زندگی می کردند و یا شرایط طبیعی زمین مانند قطب شمال می بود معنی و مفهوم زمان کاملن متفاوت با آنچه که اکنون می پنداریم بود مثلن یک آدم ۳۶۵ ساله با تعریف کنونی در شرایط زمانی قطب شمال ۱ سال بیشتر نمی داشت.
اما چرا این حرف ها رو زدم؟ این ها رو گفتم به خاطر این که همه ی ما آدم ها خودمون رو تو یه سری قید و بند گیر انداختیم و همه چیز رو برای خودمون سخت کردیم و نیاز داریم گاهی بعضی چیزها رو تغییر بدیم یا دوباره تعریف کنیم
Subscribe to:
Posts (Atom)