Wednesday, November 23, 2011

واقعن دنیای عجیبی شده طرف اومده ادعا کرده برای شکستن تابوی حجاب و دربند بودن زنان لخت شده،  و خواسته بگه که تن زن ها متعلق به خودشونه... همه ی این کارا رو کرده ولی یه مرد براش آپلود کرده همه ی این ها رو ... بعد می گه کریم برام همه ی خبرها رو فیلتر می کنه، کریم می گه فلان کار رو بکن .... خداییش این چیش اعتراضه؟!!! یه خورده شعور هم خوبه برای اعتراض کردن! حالا اگه فهمید؟؟!!!!

Saturday, November 19, 2011

بی خوابی

نمی دونم  چه مرگم شده ساعت ۳:۴۵ از خواب بیدار شدم خواب هم نمی بره، اومدم چندتا مطلب بخونم تو فیس بوق یارو کتاب ترجمه کرده، متن از خودش نوشته، شعر گفته هر چی می خونی فکر می کنی داری انگلیسی می خونی بابا لامصب گند نزن دیگه مثل آدم پارسی ترجمه کن نمی تونی هم نکن. حالا اگه این فهمید!!!

Friday, November 18, 2011

برهوت عشق

... بــــــــــــــــه هر فــــــــــــــــردی که برمیخوریم همیشه درست آن قسمت از وجــــــــــــــــودمان را آشــــــــــــــــکار میکند که ما میخواستیم پنهانــــــــــــــــش کنیم. دردمان این است که میبینیم معشوق جلوی چشممان در تصویری که از ما برای خود میسازد با ارزش ترین فضیلت هامان را حذف میکند و ضعف ها٬ نقص ها و جنبه ی مضحک وجودمان را برملا میکند ... و دیدگاهش را به ما تحمیل میکند٬ وادارمان میکند خودمان را با چیزی که او در ما میبیند منطبق کنیم. با ایده ی تنگ او. و همیشه فقط در چشم کس دیگری که محبتش هیچ ارزشی برایمان ندارد فضیلت مان آشکار میشود ٬استعدادمان میدرخشد ٬قدرتمان فوق طبیعی جلوه میکند و چهره مان بهترین چهره میشود...!

برهوت عشق/ فرانسوا مورياك/ مترجم: اصغر نوری
 — with François Mauriac at France.

فلسغه

فلسفه می دونی مثل چی می مونه؟!! مثل این می مونه یه دونه گندم بدی به یه کفتر بخوره بعد اوق بزنه بالا بیاره بد نفهمی چی بهش دادی که اینو  تحویلت داده، دقیقن فلاسفه هم همین جوری اند ۴ تا کلمه ی ساده رو آن چنان می پیچونه اوق می زنه یه کتاب می نویسه تا آخر کتاب بگه من نسبت به خدا شک دارم، آخرش هم با اطمینان نمی گه لامصب! حالا اگه این فهمید!!!....

نتیجه

دیدی تلاش می کنی، خودتو می کشی، شب و روز و برای خودت سیاه و  تار می کنی، بعد هم به نتیجه می رسی وقتی هم که رسیدی می بینی اصلن این قدر ها هم ارزش نداشته که تمام زندگی تو این جوری به گند بکشی براش... این قصه ی اغلب ماهاست! حالا هم نمی دونیم می خواهیم چیکار کنیم، جالب بلافاصله هم دوباره برای یه چیز دیگه این دایره نافرجام و تکرار می کنیم! نکن بابا نکن! حالا اگه این فهمید!!!

تنهایی

 بیشترین لحظات عمر آدم با خودش صرف می شه ولی کمترین شناخت هم نسبت به خودش داره.  این عدم شناخت هم به انزوای آدم دامن می زنه ولی آیا تنهایی هم حاصل همین عدم شناخت نسبت به خود ِ نمی دونم. ولی فکر می کنم بی تاثیر نباشه. 
امشب خیلی احساس تنهایی می کنم علی رغمی که تا آخر شب با دوستاهام بودم. زندگیِ دیگه کاریش نمی شه کرد.....

شادی

یه کلمه ی تقریبن غریب با فرهنگ و جامعه ایرانی( اگه می گم فرهنگ، فرهنگِ فعلیه نه ۲۰۰۰ سال پیش) . خلاصه آدم حال می کنه این فرنگی ها رو می بینه که خیلی راحت با کوچیکترین چیز حال می کنند و خوشحال می شند. من که درک نمی کنم شاید یاد نگرفتیم توضیح بیشتر نمی دم چون می شه تکراری یه پست دیگه.... ولی یه خواهشی حالا هم نسلی های من که از نسل سوخته یه خورده رد شده به نسل جزقاله تبدیل شدند خواهش می کنم به هر طریقی شده یه خورده شاد بودن رو به بچه ها یاد بدند حالا معلم خصوصی می گیرند یا سی دی آموزشی نمی دونم ولی این کار رو حتمن بکنند... بچه هاتون آویزون روحی بار نیارین! حالا اگه این فهمید!! 

Thursday, November 17, 2011

لایک

عادت تو زندگی مون کم داشتیم، مثل عادت به تف انداختن رو کف خیابون، عادت به رد کردن چراغ قرمز، عادت ماهیانه و خیلی عادت های دیگه.... این فیس بوق هم یه عادتی رو راه انداخته که کلن روزانه است از ماه هم گذشته، عادت به لایک کردن طرف نگاه نمی کنه که کی، چی گذاشته سریع می ره لایک می کنه بابا لامصب یه نگاه کن. مثلن چند روز پیش پارازیت ادرس پروفایل جدیدشونو تو فیس بوق گذاشته ۲۸۸ تا لایک خورده بوده بابا طرف ادرس داده گفته برین ادش کنین براچی لایک می کنی؟ حالا اگه فهمید!؟

in depth

امروز گیر دادن به من می گن که باید تو یه چیز خاصی این دپس بشی. می گم چی مثلن می گن نمی دونیم. می گم من با این چیزی که هستم حال می کنم می گن نه اینجوری نمی شه می گم چه جوری می شه می گه با این دپس شدن. بعد می گم بابا من کلن تجربه کردن رو دوست دارم نمی خوام هی تو یه چیز بمونم می خوام تنوع داشته باشم می گن نمی شه حالا یکی بیاد به اینا بگه بابا تبحر پیدا کردن تو تجربه های متنوع خودش یه نوع این دپسه دیگه... مگه می فهمه!

petition

تو این فیس بوق یارو تا تکون می خوره می آد یه نظر سنجی راه می ندازه، حیا هم که جدیدن از بین رفته، مثلن رو وال زنش یه پتیشن راه می ندازه می گه امشب می خوام بیام عزیزم ترتیب.... خلاصه کسایی که موافقند رای بدن هر کی هم اینو شیر کنه به ازای هر شیر ۱۰ سنت به شرکت کاندوم سازی برادران خواجوی تعلق می گیره،.... نکن این کارو!! با توام
حالا اگه این فهمید!

بیراهه

از همون اول با خدا کل کل داشتم که بی خیال این پست و گردن من ننداز قبول نکرد که نکرد به کتش نرفت که نرفت بابا این خیلی قدُِ ، خدا رو می گم. حالا دنیا اومدم که چی بشه یه پست دهن پر کن هم انداخته تو پاچمون که چی بابا آدم بودن سخته به خدا، قبول نداری اگه باور نداری خودت بیا یه روز آدم شو ببینم می تونی؟!!! ها! واقعن می تونی؟ کافی یه بار با یکی از این استادهای دانشگاه سر و کله بزنی، نه استاد نه با یکی از این هم کلاسی هات، اصلن هرکی رو که خودت انتخاب کردی اصلن خودم، باور کن تو ۲۴ ساعت بیشتر از ۲۴ بار اسهال مغزی می گیری می گی نه امتحانش مجانیه! 
بخدا

عقده گشایی۲

نمی دونم پست قبلی ام چه ربطی به عقده گشایی داشت... ولی خوب اینم خصلت آویزون های روحیه که دچار فراموشی موضوعی و موضعی با هم می شن. این مطلبی که الان می نویسم بیشتربه عقده گشایی می خوره ولی فکر کنم مطلب بعدیم شبیه تر باشه... اصلن بی خیال مهم نیست مهم اینه که تازه انگشت هام زبون باز کردن دارن تایپ می کنند...
در مورد آویزون های روحی بگم... کلن آدم هایی هستند که چیزی براشون معنی نداره یعنی داره قبلن یکی براشون تعریف کرده مثل معلم کلاس اول که می گه «ا» این شکل الفه برای آویزون های روحی هم یکی قبلن همه چی رو تعریف کرده ولی از اون جایی که همه چی تعریف شده است و تجربه نشده پس درک نمی شهم مثل شادی کردن، احساس دوری کردن و... حالا یه چیزهایی هم هست که درک می شه که مثل تنهایی که این به شانس ربط داره که آویزون روحی خوش شانس باشی یا بدشانس ، اگه بدشانس باشی غم و تنهایی رو مثل آب خوردن درک می کنی...
از مشخصه های دیگه آویزون های روحی  چرت و پرت گویی و فراموشی اوناست که خیلی راحت همه چی رو فراموش می کنند ، اینم بگم دست خودشون نیست  اگه بود که خودشونون فراموش می کردن این جوری خیلی حال می کردن، مثلن می رفتن  خونه ی یه بابای پول داری تو کمد قایم می شدند بعد هم که پیداشون می کردن فراموش می کردن که کیه اند... پس می بینی که دسته خودشون نیست 
حالا چرا اینا رو می گم؟ خودم هم نمی دونم همون اول هم گفتم مطلب بعدیم بیشتر در مورد عقده گشاییه،  باور کن که فراموش کردم در مورد چی می خواستم حرف بزنم :(

عقده گشایی

قبل این که بیام آمریکا فکر می کردم عادت های مردم خیلی باید متفاوت با ایران باشه، اما حالا که بیشتر بین اونا هستم می بینم لامصبا تو خاله زنک بازی دسته کمی از ایرانی ها ندارند... ولی خدایش خیلی مواظب عابرهای پیاده هستن اینو گفته باشم....

روزگار

همش می گن دست روزگار با همه چی بازی می کنه اینجا من رسمن اعلام می کنم چیزهایی هست که حتی دست روزگار جرات نمی کنه به اون نزدیک بشه چون می ترسه ترشحاتش در بیاد حالا اون چیه عاقلان دانند... 
من فقط خواستم جهت اطلاع گفته باشم.... 

تازه اومدم

تازه اومدم تا چرت و پرت های ذهنی ام و این جا متراوش کنم به هر زبونی که دلم می خواد
راستش خیلی وقته از خودم خسته شدم نای زندگی کردن ندارم- نه این که فکر کنی می خوام خودکشی کنما- نه اصلن از این سوسول بازی ها هم خوشم نمی آد شاید هم می ترسم. مهم نیست مهم اینه که با مردن هم حال نمی کنم. چون آخرعاقبت او دنیا هم معلوم نیست که چی هست و چی میشه به خدا، ما که شانس نداریم
 ،بی خیال، به قول بچه های  پادگان ..س جدیدم، این جا هم برای خودش عالمی داره برای من از یه جهت خوب بوده که می تونم ترشحات ذهنی ام و در اختیار دوستان قرار بدم. شاید بعضی ها حال نکنند، شاید بعضی ها هم حال کنند. گفتم از اول بگم که فقط می خوام بنویسم همین....