Saturday, June 30, 2012

حمید مصدق
در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من ، چشمه زاینده اشک ،
گونه ام بستر رود .
کاشکی همچو حبابی بر آب ،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

Thursday, June 28, 2012

...فاصله ها را با خیال روی تو پر می کنم

Sunday, June 24, 2012

گاهی حتی یک ثانیه هم آنقدر طولانی می شود که گاهی می توانی با یک عمر آن را مقایسه کنی.  وقتی که حرف به دقیقه و ساعت و روز و هفته که می رسه دیگه حتی نمی شه تصورش هم کرد. 
ولی گاهی مجبوری کاری نمی تونی بکنی جز صبر کنی تا بگذره، شاید بعدن بفهمی که همین صبر هم قشنگی های خودشو داره. 
...

Saturday, June 23, 2012

عشق بازی می کنم با نام تو هر روز و هرشب
صفحه ی دل پر می کنم با نام تو هر روز و هر شب
غبار دل می زدایم با شبنم وجودت
دل آتش می زنم با نام تو هر روز و هر شب

Tuesday, June 19, 2012

خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حباب اش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام، چون فقط اوست که پای گِله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا پی بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل من است.


شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری
ترجمه احمد شاملو
صفحه 79

Sunday, June 17, 2012

بیا تا قدری احساست را در آغوش بگیرم
روحت را نوازش کنم
و برای زنانگی چشمانت آواز عشق سر کنم
تو را با خود ببرم به بی نهایت عشق
به بی نهایت دوست داشتن
دستانت را بگیرم در دشتی مملو از خاطره
دامانت را پر کنم از عطر گل های سپید
تا با خاطره ی بودنت چشم در چشم
رقص جاودانگی را برای همیشه معنا کنیم...

Saturday, June 16, 2012


باد می شوم 
در می نوردم دریاها را
تا زورق کوچک دلت را 
در آغوش بگیرم 
و با خیال روی تو
هفت دریا را در هفت آسمان 
یکی پس از دیگری 
در سودای عشقت در نوردم
چه زیباست در جستجوی تو بودن
در حالی که زورق کوچک دلت را در آغوش دارم
من هر روز با آغوشی از تو
زندگی را آعاز می کنم
..... هر روز.....

Friday, June 15, 2012

تو ای عظمت سبز، ای نگاهت غربت زنانگی
دوست می دارم واژه ای است ناتوان در برابر تو
ای چشمانت طلیعه بخش زندگی
من چه گویم تو را
چه نامم تو را
که مرا در دریای نگاهت غرق خواستن می کنی
بی آنکه بدانی  این دل سال هاست
مشق عاشقی می کند  
در مکتب عشق تو
تا عاشق ترین نگاه ها را نثار روی زیبای تو کند
ای چشمه ی پاکی ها
ای زلال جاری 
چه فریاد زنم تو را
که تو آنجایی  و من هر روز هلاک از تشنگی دیدنت
ای آسمانی
باران شو
ببار
بر کویر دلم
سیرابم کن، سیرابم کن 
سرشارم ساز
تا واژه ای بسازم فراتر از دوست داشتن
تا شاید برای لحظه ای 
شایسته ی ثنای تو باشد 

گاهی تنها می توانم یک نگاه با تمام وجودم برایت داشته باشم اگرچه می دانم حتی آن نگاه هم نمی تواند تمام آن احساسی باشد که من به تو دارم ولی می دانم تو خود بهتر از خود من می خوانی قبل اینکه من تو را نگاه کنم، قبل اینکه من احساس کنم تو احساس می کنی و شاید به همین دلیل باشد که من در تلاشم تا به تو برسم چون همیشه یک گام جلوتری. و من این احساس و روح بزرگ تورا ستایش می کنم هرچند که می دانم کلامی نیست تا بتوانم آنگونه که تو را می بینم  و در دلم احساس می کنم ستایش کنم و تو خود خوانی هر آنچه که نیامده در کامم من ای دوست

با همه ی وجودم در برابر این وسعت سبز زانو می زنم و دستانت را می بوسم و بر دلت که وسعت زنانگی و عاشقی و محبت است سجده ی شکر خدای را به خاطر این همه لطف بجا می آورم.

Thursday, June 14, 2012


بر دلم شر می کشد نام تو
زخمه می زند بر تار نگاهم نگاه تو
چه کنم من با این دل
که مست می شود با جام شراب تو

Sunday, June 10, 2012

بودن یا نبودن مساله این است...
همیشه اون چیزی رو که با تمام وجود می شه احساس کرد رو نمی تونی بگی، گاهی باید توی دل خودت همه چی رو نگه داری و گاه هم یک جا خط خطی کنی، تا خودش بیاد بخونه و بفهمه که چقدر اون لحظه مملو بودی از خواستن و دوست داشتن. چقدر می خواستی ثانیه ها به ساعت و یا حتی روز تبدیل می شدند...
می دونم که با سکوتم می شه گاهی این حرف ها رو زد و تو چشماش نگاه کرد اما 
فاصله دردی است که فعلن کاری نمی تونی در برابرش بکنی...
چشمانم را می بندم و  به تصور نگاه تو
همه ی آنچه را که باید بگویم برایت 
بر روی دیوار دلت تصویر می کنم
...

Saturday, June 9, 2012

چگونه می شود شکوه یک احساس  را با کلمات تصویر کرد؟ شاید هرگز نتوان چنین کرد چون احساس یک تجربه ی منحصر بفرد است اما بوده اند کسانی که احساس را آن گونه که درک می کردند به تصویر کشیده اند ولی بیان احساس نیاز به ابزار نیز دارد، گاهی واژه ها در این بین کم و نا مانوسند و یا بیان کننده ی آن چه که باید باشند نیستند 
برای مثال در واژگان فارسی برای عمل برداشتن شی تعداد واژگان محدود به ۶تا ۱۰ کلمه یا فعل در بهترین حالت می شود ولی در زبان انگلیسی این تعداد به بیشتر از ۲۰ می رسد بی شک بیان دقیق تر عمل برداشتن در انگلیسی مهیاتر است. اما در مقابل عشق و دوست داشتن واژه گان انگلیسی محدودتر از فارسی می باشد. حال این که تعدد کلمات یا واژگان بیان را راحتتر می سازد ؟ 
شاید نتوان به راحتی پاسخی برای این سوال پیدا کرد، شاید محدود بودن کلمات تاثیر مستقیم داشته باشد به فرهنگ مصرف کنندگان این واژگان. شاید یک فرد آمریکایی در تمام عمرش احساس نکند و با نخواهد با بیان کلمه ای عشق و عواطفش را بیان کند. و این فرهنگ شاید بیشتر به تصویر به عمل متکی باشد و برعکس این قضیه شاید در فارسی واژه نقش پررنگ تری ایفا کند.
به هر صورت اگرچه احساس تجربه ای منحصر بفرد می باشد ولی به شدت به فرهنگ و تعداد واژگان نیز برای بیان رابطه ی مستقیمی دارد. در واقع ظرافت بیان احساس با وجود واژگان دقیق تر راحت تر شده و تصور و درک آن را برای شنونده نیز خوشایندتر خواهد کرد.
سوالی که مطرح می شود این است که آیا ما برای بیان وتصور احساس تنها به واژگان احساس داریم یا نقاشی و شاید هم ابزار و امکانات جدید نیز قابل استفاده در این بیان هستند؟!
شاید نقاشی را بتوان قسمتی از بیان احساسی هنرمند بیان کرد ولی بی شک برداشت از آن نقاشی توسط بیننده با مضمون مورد نظر نقاش فاصله ها دارد... ولی اگر کلام نیز به ان اضافه شود شاید بتوان ان را دقیق تر کند ولی خلوص اثر در دو حالت کن اثر می شود چه در نقاشی و چه در کلام.
اما به موسیقی شاید بتوان راحت تر احساس را بیان کند، گستره ی وسیعی از سازها و ترکیب بی نهایت نت ها در کنار خلاقیت انسانها این امکان را می دهد تا با موسیقی بیان راحتتری از احساس داشته باشیم. و اگر در این بین کلام نیز افزوده شود آن را گاه زیباتر می کند ولی هنوز خلوص تلاش نادیده انگاشته می شود.
شاید تلاش ما برای به تصویر کشیدن احساس به سر انجام نرسد و شاید روزی برسد که بشود احساس را انتقال داد ...
احساس دوست داشتن 
احساس خوشبختی و احساس بودن
در ثنای روی تو مستم، هر روز و هرشب
در نگاه روی تو باده پرستم  هرشب
شوق نگاهت آتشی در من بر افروخت
من تو شدم، دل دیوان شد، بر اشفت

Thursday, June 7, 2012


عقربه های ساعت قلبم  روی چشمان تو کوک می شود
و تو ساعت هاست که در خوابی و
من در شعر رها، رها
من سرگشته در این مزرعه ی شعر
 نگاه تو را از سر خوشه های کلمات می چینم
تسبیحی می بافم از دانه های نگاهت
 بر گردن  
تا دل در امان نگاه تو
دور از چشم حسود دیگران
آسوده،
 به التماس حضور تو
دست بیآزاید به شعر رها
 جستجو کند تو را 
لای بوته های نم گرفته از احساس رها
زیر برگ درخت 
شاید هم در دل آن «کوچه ای که
عطر گیسوی تو در دامن رقصنده ی باد
فزاینده هیاهو می کرد...»
و یا به هنگام شکوفایی صبح
و یا به هنگام اذان
سر گلدسته های شعر سهراب
...
دل من تو راجستجو می کرد
...

Monday, June 4, 2012

 گاهی نگاه های آدمیان وسوسه ی دل است در دنیایی که گویی همه چی خاطره است، خاطره ی بودن یا نبودن. کشش نگاه ها معنی درون و وجود است،  و گاه کنشی است بر بی واکنشی. باید سال ها نگریست روزها چشمت را ببندی و شب ها تا ابد بیدار بمانی تا بفهمی که در شب همه چی واضح تر است. اما از بس که چشمان مان را به روشنایی روز عادت داده ایم 
 دیگر همه چیز را در شب تاریک می بینیم. شاید تاریکی دیده ره آورد تاریکی دل است؟؟ 

Sunday, June 3, 2012

به کدام سوی این گونه نگاه می کنی
در پشت زلال چشمانت 
چه رازی نهان است 
که افق را افسون می کند
در بند می کشد...
و شب را به اسارت دل رنج کشیده ات می برد...
و شب در تاریکی دل ها
در سو سوی لرزان نور دلت
سر بر آغوش گرم تو 
در سکوت نجواهای شبانه ات
آرام به خواب ابدی می رود....
و زمان در برابر عقربه ی نگاه تو
سست تر از آن است که 
روز را فرا خواند...
و
تو سکوت را فریاد می زنی
....

Saturday, June 2, 2012

در تاریکی افق های در هم کشیده ...
 در هجوم بی امان موج های سهمگین خاطره
می روم، 
گم  می شوم
در تاریخ
در هزار توی فردا 
در امروز
در نگاه دور تو
قدم زنان
هفت قدم دورتر از نگاه تو
پا جای پای خسته ی نگاهت
می گذارم...
در ساحل بی کران تو 
 عمق شفاف حضور لاجوردیت
 مرا به حجم سکوتی فرا می خواند
 که سنفونی دلنشین اش
ترنمی است از نت ها
ره آورد امواج برای صدف ها
 و  چه خوب، صدف ها 
دیلماج گونه اوازت را برای رهگذران تکرار می کنند
و تو ...
همچنان صدایی
موجی
که نسیم  در گهواره ی تو
بی قرار ساحلت
پا جای پاهای خسته ات که نشسته اند
می گذارد و من هفت قدم دورتر از نگاهت
احساس می کنم...