Friday, December 23, 2011

پسرک خسته در کنار دریاچه ی یخ زده نگران به عمق این سکوت سرد خیره شده بود...تنها باد بود که نجوا کنان در گوش درختان حضور خود را دیکته می کرد... سرما تنها سرمایه این سرزمین بود،‌ سرزمینی نفرین شده، و پسرک همچنان طلایی خورشید را که در عمق این  دریاچه به غروب می گرایید، نظاره گر بود و تنها صدای راه رفتن ثانیه ها بود که شنیده می شد...

No comments:

Post a Comment