اعتراف می کنم، اشتباه کردم که بزرگ شدم
اشتباه می کنم که هر روز آرزوی این روز رو می کردم و روزها رو روی کاغذ روزگار برای رسیدن به امروز سیاه می کردم
اعتراف می کنم که حسرت یک روز از اون روزها رو می خورم
روزی که برای یاد گرفتن الفبای نوشتن با دستان زمخت سختی کشیده ات به آرامی سرمشق آ ب برایم می گرفتی
حسرت روزی رو که فقط کاشکی یک بار بیشتر با ناتوانی از خواب آلودگی سر بر زانوهایت می گذاشتم
حسرت روزی رو که با لبخندت اولین دوچرخه ای را برایم خریدی و من دستان تو را نبوسیدم
حسرت روزی رو که بدون پرسیدن دلیل، سیلی محکمی بر صورت نحیف ام نواختی و من ...
حسرت روزی رو که سوار بر دوچرخه ات تا مدرسه من و با خودت می بردی
حسرت روزهای زیادی که هیچ وقت بر نمی گردن و همه ی اون روزها کمتر از چشم به همزدنی رفتند و رفتند...
..... ESHTEBAH KARDAM
ReplyDelete